تبليغاتX
پرم از تهی بودنت

درآغوشش که میگیرم بغض معصومانه اش میترکد نگاهش میکنم

نگاهم نمیکند...

از رد انگشتانم روی صورت کوچکش از بدن کبودش

خجالت میکشم.رو به رویش زانو میزنم...

سرم را بین دستان کوچکش

میگذارم.خوب حرف نمیزند!چه بلایی سرت آمده؟ احساس کوچکم؟

احساس نیلوفری وجودم؟چرا فقط اشک میریزی؟                      

امشب سرش داد زدم...باید حرف بزند...باید نگاهم کند                 

نگاهم میکند...چشمهایش پراز اشک است...                            

باز عصبانی میشوم..قلمم با احساسی تلخ به رنگ

جوهر لعنتی اش 

مایوس حوالی دل سپیدکاغذ میپلکد....                                   

شاید صفحه های خالی دفترم ..شاید انگشتان یخ زده ام مایوسش کرده

شاید از اینکه ماه هاست لمسش نکردم                                    

این احساس لعنتی باز گریه میکند...مثل دیوانه ها

نگاهش میکنم نگاهی 

که بوی جنون میدهد...تو خشکیدی!تو سرد شدی ...تو               

نه من...نه من لعنتی که بی تو بدون نوشتن بدون این کاغذ بدون این

قلم هیچم...                                                                 

روحم گوشه ای ایستاده و میخندد...روبرویم با آن

قد بلندش می ایستد و

میگوید دلیلت را برای ننوشتن بگو: انگشت های بی هنر...انگشت های

زخمی...مات...یخ زده....                                                  

بعد انگار متوجه کبودیهای او شده ...گیج نگاهم میکند ..بیشتر به دست هایم به انگشتانم...زدند؟                                                     

احساس را زدی؟ کبودش کردی نه؟برای زدن برای زخم انگشت ها

دیگر مقصر نیستند... میدانی مقصر کیست؟                              

جواب میدهم:خدا ویا تقدیر....                                               

جواب میدهد: قلب                                                         

نگاهش میکنم...                                                              

یک قدم جلو می آید : داری؟                                               

سکوت میکنم                                                                

فریاد می زند ...........................................................

داری؟         

                                                                  صدای خرد شدنش حتی قامت آن روح 

نعره کش قدبلند را خم کرد من چشمانم را

بستم...گریه ی احساس قطع شد....                                        

سرم را بالا می آورم...باران می بارد...گیج نگاه میکنم روح را احساس

را و تکه های خرد شده قلب را....                                             خدایا قهقه ی" تقدیرت" عذابم میدهد... عزادارم...ساکتش میکنی؟           

                                     

+ تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | ساعت2:25 | نویسنده شی ما |


 بنام خداوند عدل و حکمت و حقیقت دوای دلتنگی                               

انگار باورم شده همه چیز حکمتی دارد                                                                          

از نوشتنم در این لحظه در این صفحه ی یک برگ مانده

به آخر دفتر نقاشی ام                             

و با این حال انگشتانم که می لرزند از دوری تو..                                                              

 که چشمهای دلتنگم غم را در خود حل میکند تا گرد

دوری ات شسته نشود  ...                                                                

دیشب با یاد آغوش ت که میدانم برای این دوری

چــــــــقدر پیر خواهد شد                                 

خوابیدم و باز قصه ی پری کوچکی که در جنگل گم شد

و خدا او را نجات داد به خوابم آمد

یاد آن روزهای کودکی عقل کوچکم بخیر...

که هیچوقت چراهایی در ذهنم خط نمیخوردند...

چراهایی به احترام غرور انسانی ام!! !

و قدر ندانستن و ندیدن خیلی از محبت ها...

میگفتی بگذار این سجاده ی ایمانت همیشه پهن باشد

گیرنده ی محبت او باش و خوب!

 

اینجا هرروز به خدا قول میدهم  قدرت را بدانم

حتی قدر نگاه ات...قدر داشتنت

بودنت.....ونقش عجیب و مسحور کننده ات در زندگی ام...

اینجا" دوری" بهترین معلم زندگی ام شده

هیچ معلمی نتوانست به من "قدر دانستن "را یاد بدهد

اما حالا یاد گرفتم و این درس مهم و سخت را چشمان

خیسم جواب میدهند

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

حافظ

 


+ تاریخ سه شنبه دوم آذر 1389 | ساعت2:0 | نویسنده شی ما |


فـــــــــــــــــقر                                        

                              

روزی  یک مرد ثروتمند پسر اش را به یک ده برد

تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی میکنند چقدر

 فقیر هستند

آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی

 میهمان بودند.در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید

:نظرت راجع به مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد:بله!

پدر پرسید: از این سفر چه نتیجه ای گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا!

ما در خانه مان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای

 دارند که نهایت ندارد

.ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنهاستارگان

 را دارند.حیاط ما به

دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی انتهاست...

وقتی برای آنها میهمانئ می اید بی هیچ چشمداشتی

 گوسفندشان را که سرمایه ی  زندگیشان است

قربانی میکنند در حالیکه ما کم ارزش ترین

چیزی که در خانه داریم جلوی میهمان میگذاریم

واز او توقع داریم آن را جبران کند!

پدر!متشکرم که به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

 


+ تاریخ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 | ساعت22:39 | نویسنده شی ما |









آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشت

م آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم

رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم. نیمه شب بود که یه عده با صدای

خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به

“ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد

من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان

می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من

رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد! ترس تمام وجودم رو فراگرفته

بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری

نیست! به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی

محکم به یه صندلی بستنش! ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواست

ه خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه! من از

شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فرد ا

صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند! اون چرا می خواست درست

شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟ از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من

اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من

رو ببینه! من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که

چرا او می خواد من رو ببینه! اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و

از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟ فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم! من: بگو فرانسیس:

تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی! من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست

تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3. من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به

امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون

فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید

زندگی می کنه. من: خوب من چیکار کنم؟ فرانسیس: می دونم شاید برات

سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی

که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که

خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه

یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون

بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه! من از شدت

تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش

تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟ فرانسیس: چون اگه

تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از

خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش! صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد

که فریاد می زد و من رو صدا می کرد. چشم در چشم فرانسیس دوخته

بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!


+ تاریخ پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 | ساعت23:24 | نویسنده شی ما |


يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب

 بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي

1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به

 دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند .

 و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ،

 تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير

 عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت

 و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي

 به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ

 زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت

 به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي

پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي

 به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين

 پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا

شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و

 از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است

، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما

 شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با

 شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه

 پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست

 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده

 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در

 حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس

ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و

 از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح

 برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به

همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر

 مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست

 کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن

 خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن

 جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب

 داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته

 حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد

 ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار

 دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير

 عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن

 و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

 

 

 


+ تاریخ یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 | ساعت16:50 | نویسنده شی ما |


اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد.


در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي

 با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش

 اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت

 در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا

 مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك

 آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه)

 رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو

 مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي

 خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن

 ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.


يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب

، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند

 و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب

 مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد

 تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن

 برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال

 بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش

 حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در

 دانشگاه ادامه دهد

.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سك
ه

 انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ

 رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت

 و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا

 برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جز

ء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشی

 هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش

 بود

. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از

 نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست

 آورده بود.


وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت،

 خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت

و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال

 يك ضيافت شام برپا كردند

. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك

 نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي

 قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرد

ه بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين

 گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست،

 تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را

 تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم


تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود

 برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش

 را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا

 برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك

 مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه

 دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت

: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر

 خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن

 چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم

 چندين بار شكسته و در دست راستم در

د شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي

 نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من

 نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر

، براي من ديگر خيلي دير شده...


بيش از45سال از آن قضيه مي گذرد

. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت

 دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري

 هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراس

ر جهان نگهداري مي شود.


يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه

 سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل

 شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به

 هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت

 آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه

 اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان

 احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كا

ر بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.


اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد

،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي

 ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند


+ تاریخ سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 | ساعت20:38 | نویسنده شی ما |


ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:

« اميلي عزيز،

عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ »

اميلي جواب داد:آ« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. »

مرد گفت:آ« بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ« آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد:

آ« اميلي عزيز،

از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم،

با عشق، خداآ

 


+ تاریخ دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 | ساعت22:28 | نویسنده شی ما |


 

 

(استاد مصطفی مستور)

خبر مرگمان رفته بودیم فیلم بگیریم.دوهفته قبل از اینکه مرا بیاورنداینجا خبرش

را در روزنامه ات خوانده بودم.کاش نخوانده بودم.من و الیاس باهم رفته بودیم.

به الیاس گفتم حالش بد میشود قبول نکرد.گفتم خودم فیلم میگیرم و خودم با طرف

 حرف میزنم احتیاجی نیست تو بیایی.گفت میخواهد ببیند طرف چه شکلی است؟

گفت میخواهد زل بزند توی چشمهایش.گفت شاید لمسش هم کردم.از همان دوران

 دانشکده یکدنده بود.یادت هست بخاطر صوفی –همان دختر عینکی که همیشه توی

 کلاس روی صندلی جلو مینشست و الیاس خیال میکرد طرف عاشقش شده-سه

ساعت تمام توی برفها جلوی خوابگاه دخترها پابرهنه ایستاد تا ذات الریه گرفت؟

خوب من البته خیلی از چیزهای این دنیای عوضی را نمیفهمم.یکی از آن چیزها

همین قضیه ای است که خبرش را در روزنامه ات چاپ کرده ای.یکی دیگر اتفاقی

 است که سر الیاس آمد.مدتهاست خودم را قانع کرده ام عقلم قد نمیدهد این دنیای

 عوضی را بفهمم.یارو را که دیدم بهش گفتم:(از نظر من تو یه تخته کم نداری.

 یعنی هیچکدوم از ما یه تخته کم نداریم و اگه قرار  باشه کسی یا چیزی توی این دنیا

 یه تختش کم باشه همین دنیای عوضیه .دنیای عوضی با قانونهای عوضی ترش.

بهش گفتم:(بنظر من تو هیچ چیز کم نداری)دندانهاش سالم بود.سفید و سالم.باید میدیدی.

دستاشم سالم بود.پاهاش.چشماش.خوب البته پدرو مادر درستوحسابی نداشت.اما توی

هیچ کتابی ننوشته اند اگر کسی پدر و مادر درست و حسابی نداشت باید دست به چنین

کاری بزند نوشته اند؟یکبار برایت نوشته بودم که هر گندی توی این عالم هست زیر سر

 آدمهاست و در واقع هیچ گندی نبوده که آدمها انجامش نداده باشند.هنوز هم به این حرف

 معتقدم.اما این موضوع چیزی را راجع به عوضی بودن دنیا تغییر نمیدهد.درواقع یکی از

 دلایل عوضی بودن این دنیا اینست که آدمهاش هر غلطی-واقعا و به معنای حقیقی کلمه

هر "غلطی"-که خواسته اند کرده اندو اگر غلطی هست که نکرده باشند بخاطر شرافت

و دلسوزی و اینجورچیزها نبوده.لابد نتوانسته اندبکنند.این چیزی نیست که من کشفش

 کرده باشم.هزاران سال است که هرکس ذره ای شعور داشته باشد این را فهمیده.با این

 حال خبر روزنامه ات چیز عجیبی بود یعنی من تعجب کردم!این در نوع خودش واقعا یکجور

 ابداع است.من اگر صد سال هم فکر میکردمبه عقلم نمیرسیداینطوری هم میشود آدم کشت!

وقتی رسیدیم پاسگاه یارو داشت شام میخورد.کنسرو لوبیا باپوره ی سیب زمینی.الیاس محو

 دستانش شده بود.تو گوشم گفت:"این مهمترین و عجیبترین دستیه که میتونه وجود داشته باشه

"این نامه رابرای این نمینویسم که این چیزهارا برایت توضیح بدهم.این چیزها ربط زیادی به تو

 ندارند.این نامه را مینویسم تا چیز مهمتری بگویم.حتی نمیپرسم:"چرا کسی ناگهان تصمیم میگیرد

 کس دیگری را بکشد؟"چون این از آن سوالهاییست که هیچ کس جوابی برایش ندارد.بخاطر پول

یا گرسنگی یا عشق؟البته اینها دلایل بدی نیستند امامیلیونها آدم هستند که تو این خراب شده دارند

از گرسنگی میمیرند یا شکست عشقی خورده اند اما هیچکدامشان راه نمی افتند و بروند آدم بکشند!

کیمرام میگوید:آدمها به این دلیل دیگران را میکشند تا چیزهای بیشتری داشته باشنداما بنظرمن

 علتش را نباید توی آدمها گشت.آدمها به این دلیل دیگران را میکشند چون این دنیا عوضی ست چون

آدمهاش میتوانند مثل آدامس جویدن آدم بکشند.بازجوی پاسگاه گفت:شده عینهو میدون جنگ.صبح یه

 جنازه پیدا میکنیم ظهریکی شب یکی.وقتی داشت طرف را بازجویی میکرد الیاس آهسته تو گوشم

 گفت:چطور میشه کسی آدم بکشه وبعد بشینه لوبیا و پوره ی سیب زمینی بخوره؟اگر خوب فکر کنی

 میبینی این یکی از سخت ترین سوالهای تاریخ بشریت است.اگر هزار تا فیلسوف عقلشان را روی

 هم بگذارند نمیتوانند جوابی برایش پیدا کنند.یکی از دلایل نوشتن این نامه همین سوال بود.البته سوالهای

 مهم تری هم هست.البته اگر "مهم تر"توی این خراب شده هنوز معنا داشته باشد.

بازجو پرسید:واسه چی این کارو کردی؟چرا اونهارو کشتی؟ طوری سوال میکرد انگار داشت نشانی

 خانه ی طرف یا سنش را میپرسید.انگر داشت میپرسید:امروز چند شنبه ست؟یا نهار چی خوردی؟

یا سیگار نمیکشی؟یا چیزی در همین حدود.خیال میکرد جواب دادن به این سوال به آسانی پرسیدنش است.

درست مثل سوالی که خبرنگار روزنامه ات-عینهو ابله ترین آدم دنیا –پشت تلفن از من کرد:بنظر شما

 چرا الیاس اینکارو کرد؟ میدانی طرف به بازجو چه گفت؟در واقع چیزی نگفت و سوال او را با سوال

 دیگری جواب داد:میتونم برم دستشویی؟

بازجو دوباره سوالش را تکرار کرد:واسه چی بچه هات رو کشتی؟گفت :واسه اینکه خسته شده بودم.

میفهمی؟گفت خسته شده بودم.واقعا جواب معرکه ای بود.میتوانیم این را به دلایل و انگیزه های آدمها

 برای کشتن هم اضافه کنیم:خستگی.بازجو پرسید :ازچی؟ازچی خسته شده بودی؟گفت:از زندگی از زنم.

از بچه هام.از خودم.از بچه هام از خودم.پول نداشتم.نون نداشتم.وقتی جزییات کشتن بچه هاش رو میگفت

 الیاس اوضاعش بهم ریخت.یارو گفت صبح بچه هاشو به بهانه سینما از خونه برده بیرون.لباسای تمیز

 بهشون پوشونده و موهاشونو شانه زده.هردو پسر بودند.8ساله و 10 ساله.اول کنار رودخانه میبرتشان.

گفت جیبهای پیراهن و شلوارو کتهای مخملی بچه ها را پراز سنگ ریزه کرده.کفت بچه ها توی سنگ

گذاشتن در جیبهایشان با هم مسابقه گذاشته بودند.گفت این کار بچه ها را که دیده برای لحظه ای

گریه اش گرفته .بازجو گفت سنگ ریزه واسه چی؟گفت:واسه اینکه ته آب بمونند.

جسد الیاس را توی دستشویی پاسگاه پیدا کردیم .رگ مچ دست چپ اش را زده بود.گمان میکنم

 تحملش را نداشت.اگر کسی یک ذره عوضی نباشد باید کاری را بکند که الیاس کردنه کاری که

 تو داری میکنی.تو تنها کاری که کردی این بود که خبر کشتن بچه هارا توی صفحه ی هجده

روزنامه ات چاپ کردی.همین.یعنی صفحه ای بهتر از هجده نبود؟یعنی تو واقعا فکر میکنی خبرهای

 صفحه ی اول روزنامه ات از خبرهای صفحه ی 18 مهمترند؟قبول دارم که تمام روزنامه های دنیا

 این کار را میکننداما این دقیقا آن چیزیست که تا دم مرگ هم علتش را نخواهم فهمید.بنظر من بی

ارزش ترین خبر صفحه ی 18 از مهمترین خبری که توی صفحه ی اول و باحروف 72تیتر میزنی

 مهمترست.لامسب یعنی حتی آگهی سس قارچ و کباب پزو یا چه میدانم سفر به آنتالیاو مارماسیس که

 توی نیم تای صفحه ی اول روزنامه ت کار کرده بودی از خبر مردن آن دو بچه آنهم با آن وضع

 مهمترست؟توی این دنیای خراب شده روزی هزار نفر میمیرندو آنوقت همه ی روزنامه های دنیا

 تنها کارشان اینست که خبر نشستن و خوابیدن این اتو کشیده های وحشتناک را توی صفحه ی اول

 چاپ کنند.من که برای تمام روزهای دنیا تره هم خرد نمیکم.آدمها مدام دارند توی جزییات صفحه ی

هجده روزنامه ات از بین میروند و آنوقت تو چسبیدی به کلیات صفحه ی یک؟این هم یکی دیگر از

 نشانه های عوضی بودن این خراب شده است که کلیات از جزییات مهمترند.من وقتی عکس این آدمهای

 اتوکشیده ی دندان سفیدرا که خیلی خوشکل حرف میزنندو روزی صد بار شامپو به موهاشان میمالند

 توی صفحه ی اول میبینم چهار ستون بدنم شروع میکند به لرزیدن.فکر میکنی اگریک نفر ازین اتوکشیده ها

 بدون دلیل وبا نیم خط نوشته میلیونها نفر را بکشند چه میشود؟قسم میخورم آب ازآب تکاننمیخورد.یعنی مشتی

 اتو کشیده ی دندان سفید دیگر مثل خودشان نمیگذارند که اتفاقی بیفتد.درواقع بوسیله ی هزاران قانونیکه

عوضیهایی مثل خودشان نوشته اند نجات پیدا میکنند.اما اگر آدمیکه اتوکشیده نیست تنها یک نفر را

به هزاران دلیل بکشد بی برو برگرد دارش میزنند.الیاس راجع به ترس از آدمها عقیده ی جالبی داشت

اینکه هرکس که کمتر گریه کند بیشتر میترسد وحشتناکترین وخطرناکترین آدمهای این دنیای عوضی کسانی

 هستند که یکبار هم گریه نکرده اند.شرط میبندم ایت اتو کشیده های عوضی اگر توی عمرشان گریه کرده

 باشند آن یکبار زمانیست که ازشکم مادر زاده شده اند.اگر گذارت به بهشت زهرا افتاد ازطرف من برای  

الیاس یک شمع روشن کن.تصمیم دارم وقتی حالم خوب شد بروم بهشت زهرا میخواهم با دستهای خودم

 یک شمع بلند خوشگل سبز روی سنگ قبرش روشن کنم.ازآن شمعهایی که روی سفره عقد میگذارند.

دنیا راچه دیدی؟شایدهم دوتا شمع بلند خوشگل سبز...


+ تاریخ چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 | ساعت16:54 | نویسنده شی ما |


علی (ع):

"با مردم فروتن باش.نرم خو و مهربان باش.گشاده رو وخندان باش

در نگاه هایت و خیره شدن به مردم به تساوی رفتار کن تا بزرگان

درستمکاری تو طمع نکنند.و ناتوانها در عدالت تو مایوس نگردند

زیرا خداوند از شما بندگان درباره اعمال کوچک و بزرگ آشکار

و پنهان خواهد پرسید.اگر کیفر دهد استحقاق بیش از آن را دارید و

 اگر ببخشد از بزرگواری اوست."

(نامه ی 27)

 

 

هشدار از بدرفتاری با مردم:

"پس از نام خدا و درود همانا دهقانان مرکز فرمانداریت از خشونت

و قساوت و تحقیر کردن مردم و سنگدلی تو شکایت کردند.

من درباره ی آنها اندیشیدم.نه آنان را شایسته ی نزدیک شدن یافتم

زیرا که مشرکند و نه سزاوار قساوت و سنگدلی و بدرفتاری زیرا

که با ما هم پیمانند.پس در رفتار با آنان نرمی و درشتی را بهم آمیز

رفتاری توام با شدت و نرمش داشته باش .اعتدال و میانه روی را

در نزدیک کردن یا دور کردن رعایت کن."

(نامه 19)

 

پرهیز از دشمنی ها

"شخصی را دید  که چنان بر ضد دشمنش میکوشید که به خود

 زیان میرسانید.علی(ع)فرمود:تو مانند کسی هستی که نیزه در

بدن خود فرو بردتا دیگری را که در کنار اوست بکشد."

حکمت296

هشدارها:

اول-هشدار ازریختن خون ناحق

"از خونریزی بپرهیزو ازخون نا حق پروا کن که هیچ چیز مانند

خون ناحق کیفر الهی را نزدیک و مجازات را بزرگ نمیکند

و نابودی نعمت ها راسرعت نمیبخشدو زوال حکومت را نزدیک

نمیگرداند و روز قیامت خداوند سبحان قبل از بررسی اعمال بندگان

 نسبت به خونهای ناحق ریخته شده داوری خواهد کرد.پس با ریختن

 خون حرام حکومت خود را تقویت مکن.زیرا خون ناحق پایه های

حکومت را سست و پست میکند و بنیاد آن را برکنده و به دیگری

منتقل میسازد و تو نه در نزد من و نه در پیشگاه خداوند عذری در

خون ناحق نخواهی داشت چرا که کیفر آن  قصاص است و از آن

گریزی نیست.اگر به خطاخون کسی ریختی یا تازیانه یا شمشیر

یا دستت دچار تندروی شد-که گاه مشتی سبب کشتن کسی میگردد

چه رسد به بیش از آن-مبادا غرور تو را از پرداخت خون بها

به بازماندگان مقتول باز دارد!"

دوم-هشدار از خود پسندی

"مبادا هرگزدچارخودپسندی شوی!و به خوبیهای خود اعتماد کنی

وستایش را دوست داشته باشی که اینها همه از بهترین فرصت های

 شیطان  برای هجوم آوردن به توست و نیکو کاران را نابود سازد."

سوم-هشدار از منت گذاری

مبادا با خدمت هایی که انجام دادی بر مردم منت گذاری یا آنچه

 را انجام داده ای بزرگ بشماری یا مردم را وعده ای داده سپس

 خلف وعده نمایی!منت نهادن پاداش نیکوکاری را از بین میبرد

و کاری را بزرگ شمردن  نر حق را خاموش گرداندو خلاف وعده

عمل کردن خشم خدا و مردم را برمی انگیزاند که خدای بزرگ فرمود:

"دشمنی  بزرگ نزد خدا آنست که بگویید و عمل نکنید"

(نامه53)

سفارش به رعایت مقررات در قصاص

"مبادا پس از من دست به خون مسلمین  فرو برید و بگویید امیر مومنان

کشته شد.بدانید جزکشنده ی من  کسی دیگر نباید کشته شود!اگر از ضربت

او مردم او را تنها یک ضربت بزنیدو دست و پا و دیگر اعضای او را

نبرید. من از رسول اکرم شنیدم که فرمود:"بپرهیزید از بریدن اعضای مرده

هرچند سگ دیوانه باشد."

(نامه 47 بند دوم)


+ تاریخ جمعه هفتم اسفند 1388 | ساعت1:48 | نویسنده شی ما |


 

وقتی تو را میخوانم ...انگار این مـــــــــــن نیست!

یا یک من دیگر است...مـــنی که روح دارد...

"و ما موسی را به مادرش برگرداندیم تا دیده اش روشن شود

و حزنش برطرف گردد وبداند وعده ی خدا حق است لیکن

اکثر مردم آگاه نیستند"....(قصص13)

کاش این حرفها بجای  خاک خوردن در ذهن نقش می بست

افسوس که عقلی برای  کشف گنجهای ژرف آن نیست

قدم میزنم در خیابانی پر از آدم ها...همه با عجله در رفت وآمد

مادری که دست  فرزندش را محکم گرفته و بچه به دنبالش میدود

صدای هیاهو و بوق ماشینها که آدم را از بیرون آمدن پشیمان

میکند...یکی پشت ویترین طلافروشی  با نگاهی حریص  انگار

قصد خرید همه ی آنجا را دارد و به مردی  که  کنارش ایستاده

با عتاب میکوید چطور خواهر جنابعالی...

سوارتاکسی میشوم...پوسترهای شعارش بر دیوارها به ملت پوزخند میزند!

این روزها اینجا یک نامساوی بین عدالت و او وجود دارد!

بدون توضیح!

نگاهم به راننده می افتد.

هندزفری در گوش دارد.چند کتاب زبان انگلیسی

هم روی داشبوردش است...صدای بحث اش با آقاییکه جلو نشسته

افکارم را بهم میریزد...انگار سر کرایه دعوا میکنند!

کنار روزنامه فروشی می ایستم و روزنامه ها را نگاه میکنم..تمام تیتر ها

تکراری! بــــــــــــــــــــس کنید!یکی عشق و کیفش را میکند و دیگران...!

دو دختر با سر و وضع جالبی !از کنارم رد میشوند و کمی جلوتر یک ماشین

جلوی پایشان STOP میکند..صدای آهنگ دارکوب وارش خنده ام می اندازد

خانم فال نمیخواهید؟آستینم را میکشد و با التماس به چشم هایم زل میزند و

 بعد شروع  میکند به تعریف زندگی اش!

میخواستم فریاد بزنم چند سال دیگر تو مجرم این جامعه ای!  اما به چه کسی

باید گفت؟مگر در اینهمه هیاهو و مشکل در این جامعه اصلا این دیده میشود؟

روی نیمکت پارکی مینشینم ....

"آیا آن کیست که دعای بیچارگان مضطر را به اجابت

میرساند؟آیا با وجود خدای یکتا خدایی هـــــــست؟"

(نمل62)

چشمانم را میبندم و به تو فکر میکنم!شاید فراموش شده هم

این روزها نامت شده!....

دلم گرفته از این دنیا و از خودم و از آدم ها

و از اینـــــــــــــــــهمه بی خدایی...

تا کی منیت من محور باشد و وجودیت تو حاشیه؟

اصلا حاشیه هم نیست...کلا اخراج شده از زندگی همه ما

تا کی بدویم و پول درآوریم و بخریم و بخندیم و بجنگیم و...؟

بخاطر یک هدف مسخره!صرفا در لحظه شاد بودن...

خــــــــــــــــدا! تو که از هر چه هست لذت بخش تری!

پس چرا فهمیده نمیشوی؟پس چرا اینقــــــــــــــــدر

ساکت و محو وخاموشی؟

قبرستان می آیم تا به گفته ی پیامبر دل  بی قرارم آرام شود

نگاهم به عکس شهید ها می افتد و قلبم آتش میگیرد!

چقـــــــدر بی هدف !بی خاصیت جانشان رفت...

در راه یک توهم! یک هیجان پوچ!...و امـــروز...

جنازه ای را تشییع میکنند...وای که هر بارحالم بد میشود

همه به یک خانو تسلیت میگویند!اشک های من به جای

او فرو میریزد...ای خدا چه لحظه ی سختی دارد آن بیچاره!

قرآنی باز میکند ومینشیند عینکش را میزند و میخواند!

به نام تو!چه آرام است...حتی خمی به ابرویش نمی آورد

خدا چه بنده های عمیقی داری!

سرم درد گرفته از فکر کردن به اینــــــــهمه آدم!

خدایا تو چطور سرت درد نمیگیرد؟

یاد یک پسر بچه افتادم که از مادرش پرسید:

مامان مگه نمیگی خدا بزرگه؟

و مادر در حالیکه با فروشنده صحبت میکرد

گفت:آره

:پس چه طوری تو قلب آدما جا میشه؟

چقدر به سوال بی جوابش فکر کردم!باخود گفتم

خدا را شکر که از من نپرسید!

"چنانچه از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کرده اند دوری گزینید

از گناهان دیگر شما درگذریم و شما را به مقامی نیکو برسانیم..".

(قصص31)

 

 

 

 


+ تاریخ یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 | ساعت14:10 | نویسنده شی ما |