|
وقتی تو را میخوانم ...انگار این مـــــــــــن نیست! یا یک من دیگر است...مـــنی که روح دارد... "و ما موسی را به مادرش برگرداندیم تا دیده اش روشن شود و حزنش برطرف گردد وبداند وعده ی خدا حق است لیکن اکثر مردم آگاه نیستند"....(قصص13) کاش این حرفها بجای خاک خوردن در ذهن نقش می بست افسوس که عقلی برای کشف گنجهای ژرف آن نیست قدم میزنم در خیابانی پر از آدم ها...همه با عجله در رفت وآمد مادری که دست فرزندش را محکم گرفته و بچه به دنبالش میدود صدای هیاهو و بوق ماشینها که آدم را از بیرون آمدن پشیمان میکند...یکی پشت ویترین طلافروشی با نگاهی حریص انگار قصد خرید همه ی آنجا را دارد و به مردی که کنارش ایستاده با عتاب میکوید چطور خواهر جنابعالی... سوارتاکسی میشوم...پوسترهای شعارش بر دیوارها به ملت پوزخند میزند! این روزها اینجا یک نامساوی بین عدالت و او وجود دارد! بدون توضیح! نگاهم به راننده می افتد. هندزفری در گوش دارد.چند کتاب زبان انگلیسی هم روی داشبوردش است...صدای بحث اش با آقاییکه جلو نشسته افکارم را بهم میریزد...انگار سر کرایه دعوا میکنند! کنار روزنامه فروشی می ایستم و روزنامه ها را نگاه میکنم..تمام تیتر ها تکراری! بــــــــــــــــــــس کنید!یکی عشق و کیفش را میکند و دیگران...! دو دختر با سر و وضع جالبی !از کنارم رد میشوند و کمی جلوتر یک ماشین جلوی پایشان STOP میکند..صدای آهنگ دارکوب وارش خنده ام می اندازد خانم فال نمیخواهید؟آستینم را میکشد و با التماس به چشم هایم زل میزند و بعد شروع میکند به تعریف زندگی اش! میخواستم فریاد بزنم چند سال دیگر تو مجرم این جامعه ای! اما به چه کسی باید گفت؟مگر در اینهمه هیاهو و مشکل در این جامعه اصلا این دیده میشود؟ روی نیمکت پارکی مینشینم .... "آیا آن کیست که دعای بیچارگان مضطر را به اجابت میرساند؟آیا با وجود خدای یکتا خدایی هـــــــست؟" (نمل62) چشمانم را میبندم و به تو فکر میکنم!شاید فراموش شده هم این روزها نامت شده!.... دلم گرفته از این دنیا و از خودم و از آدم ها و از اینـــــــــــــــــهمه بی خدایی... تا کی منیت من محور باشد و وجودیت تو حاشیه؟ اصلا حاشیه هم نیست...کلا اخراج شده از زندگی همه ما تا کی بدویم و پول درآوریم و بخریم و بخندیم و بجنگیم و...؟ بخاطر یک هدف مسخره!صرفا در لحظه شاد بودن... خــــــــــــــــدا! تو که از هر چه هست لذت بخش تری! پس چرا فهمیده نمیشوی؟پس چرا اینقــــــــــــــــدر ساکت و محو وخاموشی؟ قبرستان می آیم تا به گفته ی پیامبر دل بی قرارم آرام شود نگاهم به عکس شهید ها می افتد و قلبم آتش میگیرد! چقـــــــدر بی هدف !بی خاصیت جانشان رفت... در راه یک توهم! یک هیجان پوچ!...و امـــروز... جنازه ای را تشییع میکنند...وای که هر بارحالم بد میشود همه به یک خانو تسلیت میگویند!اشک های من به جای او فرو میریزد...ای خدا چه لحظه ی سختی دارد آن بیچاره! قرآنی باز میکند ومینشیند عینکش را میزند و میخواند! به نام تو!چه آرام است...حتی خمی به ابرویش نمی آورد خدا چه بنده های عمیقی داری! سرم درد گرفته از فکر کردن به اینــــــــهمه آدم! خدایا تو چطور سرت درد نمیگیرد؟ یاد یک پسر بچه افتادم که از مادرش پرسید: مامان مگه نمیگی خدا بزرگه؟ و مادر در حالیکه با فروشنده صحبت میکرد گفت:آره :پس چه طوری تو قلب آدما جا میشه؟ چقدر به سوال بی جوابش فکر کردم!باخود گفتم خدا را شکر که از من نپرسید! "چنانچه از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کرده اند دوری گزینید از گناهان دیگر شما درگذریم و شما را به مقامی نیکو برسانیم..". (قصص31)
|
About
Home
|